بابا

نمیدونم چرا وقتی خوابی و من چشام و میذارم کف پاهات ، یا کف دستات ، بغض گلوم رو می گیره و اشکام سرازیر می شه ….

نمیدونم چرا اگر تا صبح دست و پات و بمالم که خستگیت در بیاد ، خسته نمیشم ….

نمیدونم چرا دوست دارم تا صبح بشینم و خیره بشم به اون صورت مثل ماهت …

نمیدونم چرا اینقدر دوست دارم بابا جونم …

نمی دونم چرا عاشقانه دوست دارم …

نمیدونم چرا تا حالا اینهمه پست درموردخوبی هات نوشتم ولی دلم نیومده پابلیشش کنم ! …

فقط می تونم دعا کنم برات بابا جونم  … » خدایا از عمر من بردار و به عمر پدرم بیفزا «

tag :  می خوام بمیرم براش ، اولین شب

3 دیدگاه

  1. آقای همسر گفت،

    آوریل 28, 2010 در 11:17 ب.ظ.

    ما هنوز معلوم نیست با هم همسر بشویم ! خانم همسر ! که ادعای دوست داشتن فرمودید ! با تشکر از نظرتان ! آقای همسر !
    همچنان از نظراتان در مورد جناب بابا خوشحال گشتیم …
    پرنده شب

  2. آقای همسر گفت،

    مه 10, 2010 در 10:10 ب.ظ.

    چرا آپ نمی کنید ؟

  3. امروز گفت،

    ژوئن 12, 2010 در 8:36 ق.ظ.

    تا باشه سایه شون بالای سرت باشه عزیزم


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.