نمیدونم چرا وقتی خوابی و من چشام و میذارم کف پاهات ، یا کف دستات ، بغض گلوم رو می گیره و اشکام سرازیر می شه ….
نمیدونم چرا اگر تا صبح دست و پات و بمالم که خستگیت در بیاد ، خسته نمیشم ….
نمیدونم چرا دوست دارم تا صبح بشینم و خیره بشم به اون صورت مثل ماهت …
نمیدونم چرا اینقدر دوست دارم بابا جونم …
نمی دونم چرا عاشقانه دوست دارم …
نمیدونم چرا تا حالا اینهمه پست درموردخوبی هات نوشتم ولی دلم نیومده پابلیشش کنم ! …
فقط می تونم دعا کنم برات بابا جونم … » خدایا از عمر من بردار و به عمر پدرم بیفزا «
tag : می خوام بمیرم براش ، اولین شب

آقای همسر گفت،
آوریل 28, 2010 در 11:17 ب.ظ.
ما هنوز معلوم نیست با هم همسر بشویم ! خانم همسر ! که ادعای دوست داشتن فرمودید ! با تشکر از نظرتان ! آقای همسر !
همچنان از نظراتان در مورد جناب بابا خوشحال گشتیم …
پرنده شب
آقای همسر گفت،
مه 10, 2010 در 10:10 ب.ظ.
چرا آپ نمی کنید ؟
امروز گفت،
ژوئن 12, 2010 در 8:36 ق.ظ.
تا باشه سایه شون بالای سرت باشه عزیزم