يكي از چيزهايي كه از بچه گي خوب يادم مياد شعر هاييه كه دوران پيش دبستان ياد گرفته بودم .
البته اينكه خيلي خوب به ياد ميارم ، ميتونه به چند دليل باشه ، يكي اينكه بعضي هاشون هر روز تكرار ميشدن ، مثل شعري كه قبل از ساعت نهار مي خونديم و از اونجا كه من به انواع خوردنيها علاقه مندم ، طبيعتا اين يك مورد و هيچوقت هم يادم نخواهد رفت : دي ( دستامون و ميبريم بالا / با هم ديگه ميخونيم دعا / دعا به مامان و بابا / زنده و خوب باشن اونا / خدا كه ما رو دوست داره / دعامونو قبول داره )…
و دليل ديگه ، اينكه من هر روز ، بايد شعر هايي رو كه ياد گرفته بودم رو يكبار براي مامان و يكبار هم براي بابا اجرا ميكردم . ضمن اينكه بعضي آخر شبها وقتي همه ميخوابيدن ، مامان صدامو ضبط ميكرد و طبيعتا براي اينكه ضبط صدام ، درست از آب در بياد ، چند باري هم اون موقع شعرامو ميخوندم …
از طرفي هم وقتي مهمون داشتيم ، و قرار بود من افتخار آفريني كنم ، بايد شعرهامو با صداي بلند اجرا ميكردم ، كه تشويق ميشدم و گاهي جايزه هم ميگرفتم … و گاهي تر، اجرايي بود كه هميشه براي بزرگ خاندان فاميل ، يعني پدر بزرگ خدابيامرزم داشتم ، به اين صورت كه روي زانوهاش ميشستم و با آب و تاب شعرم رو اجرا ميكردم ، كه خيلي هم بهم ميچسبيد ، چون بعدش حتما كلي جايزه ميگرفتم و بعد تر ، هميشه مورد توجه خاصه پدر بزرگ جان قرار ميگرفتم ، چون نتيجه گيري اخلاقي اين اجرا هميشه اين بود كه من خيلي باهوشم و طرز رفتارها جوري بود كه ، انگار فقط من بودم توي دنيا ، كه اين شعر هاا رو ميخوندم و حتما هم به نظر ميرسيده اين شعر ها تراوشات مغزي خودم بوده : )))) … در هر حال نميدونم كلا قضيش چي بود …
از همه اينا كه بگذريم ، خانوم كريمي ، ناظم مدرسه بود ، كه هروقت كسي نبود سره صف قرآن بخونه و يا ورزش صبحگاهي بده ، از من ميخواست كه با اجراي خوبم ، بچه ها رو از صداي زيبا و حركات دست ، كه اون موقع با خوندن دكلمه داشتم و اشعار دل انگيز مستفيذ كنم : ))
اون موقع ها ، دقيقا نميدونستم چي دارم ميخونم ، فقط حواشي شعر ها توجهم رو جلب ميكرد ، اما دوست دارم يكي از دكلمه ها ، همون كه وقتي بزرگتر شدم ، بيشتر توجهم رو جلب كرد ، همون كه وقتي بزرگ شدم تازه واسم كاربردي شده بود رو اينجا براتون بيارم …
اي خدا! اي رازدار بندگان شرمگينت
اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي
اي خدا!
اي همنواي ناله ي پروردگانت … زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي
اشك، ميغلتد بمژگانم ز شرم روسياهي
اي پناه بي پناهان! مو سپيد روسياهم
بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم … تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم
واي بر من، با جهاني شرمساري كي توانم
تا بدرگاهت بر آرم نيمه شب دست نيازي؟
با چنين شرمندگيها، كي زدست من بر آيد
تا بجويم چاره ي درد دلي از چاره سازي؟
اي بسا شب، خواب نوشين، گرم ميغلتد بچشمم … خواب ميبينم چو مرغي ميپرم در آسمانها
پيكر آلوده ام را خواب شيرين ميربايد … روح من در جستجوي ميپرد تا بيكرانها
بر تن آلوده منگر، روح پاكم را نظر كن
دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگيها
من بتو رو كرده ام، بر آستانت سر نهادم
دوست دارم بندگي را با همه شرمندگيها
مهربانا!
با دلي بشكسته، رو سوي تو كردم
رو كجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟
بيكسم
در سايه ي مهر تو ميجويم پناهي
از كجا يابم خدائي گر بكويت ره نيابم؟
اي خدا! اي راز دار بندگان شرمگينت … اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي
اي خدااااا!
اي همنواي ناله ي پروردگانت زين جهان
تنها تو با سوز دل من آشنايي

فرزاد دو گفت،
آوریل 21, 2009 در 9:24 ق.ظ.
چه شعر قشنگی بود
—————————————-
خيلي ، من كه خيلي دوسش دارم : )
رضا گفت،
آوریل 21, 2009 در 9:31 ق.ظ.
HamidReza گفت،
آوریل 21, 2009 در 11:28 ق.ظ.
هی
من که نمیدونم چطوری اینا رو حفظ کردی اما واقعا کردی این کار رو واقعا باهوش هستی .
من کسانی که رو میگن بچگیمونو یادمون نمیاد درک نمیکنم .
من تموم لحظه هاش یادمه . بعضی وقتها اصلا من خود بچگیم میشم مخصوصا این کار رو میکنم ، بعدش گریه دار میشه ، غصه از دست دادنش .
اما شعر رو کاشکی هک میشد روی یه جایی از بدن که به این روز من نیافته . مخصوصا امروز.
خوبه که این شعر برای هر دردی خوبه . خیلی خوبه .
———————————————————————–
خب يادم رفت بگم اين شعر يكم كامل تره و من بعدا پيداش كردم . اون شعري كه ما ياد گرفته بوديم تا جايي كه من يادم مياد دو بيت زير رو نداشت
اي همنواي ناله ي پروردگانت … زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي
پيكر آلوده ام را خواب شيرين ميربايد … روح من در جستجوي ميپرد تا بيكرانها
irinobody گفت،
آوریل 22, 2009 در 4:57 ق.ظ.
ما چرا بچه بودیم از این خبا نبود؟ شعر اینا داشتیما اما نه اینطوری! خیلی جالب بود :-؟
اتفاقاوقتي يك كم بزرگتر شدم و مفهوم اين شعر رو ميفهميدم ، براي خود منم جالب بود ، اينكه اين شعر رو توي اون دوران به ما ياد داده بود به صورت دكلمه ، جالب تر اينكه يك دكلمه ديگه در مدح حضرت علي هم بهمون ياد داده بود كه بسي سخت تر از اين يكيه :دي …. اما كلا بعدا خيلي ممنون شدم از معلمم بابت ياد دادنه اين شعره ، خيلي برام كاربردي شده بود
—————————————————————————
MAS گفت،
آوریل 22, 2009 در 11:35 ق.ظ.
یحتمل میدم مدرسه تیز هوشانی چیزی بوده .
))) اي بابا ، تيز هوشان كجا بود ، يك مدرسه سوپر معمولي بود والا ، اينجوري دارم كم كم باور ميكنم ، باهووش بودم هااا
=))))
———————————————————–
رضا گفت،
آوریل 30, 2009 در 12:02 ق.ظ.
يکچند به کودکی به استاد شديم …