خسته ام رفيق … خسته…

برگرفته از وبلاگ ناآرام

انگار بعد از اينهمه تذكر دادن به تمام خواهران بي حجاب شهر ، باز هم جاي جاي شهر پر است از بي حجابي ….

انگار پس از اينهمه شوتيدن تو پ ها ، هيچكدام به دروازه ننشسته ! ….

انگار بعد از از دست دادن اينهمه عزيز ، هنوز غم از دست دادن عزيزانم ، برايم عادي نشده …

انگار بعد از خاموش كردن تمام لامپ ها باز هم شهر پر است از لامپ هاي روشن مانده ! …

انگار با اينكه تولد تمام شعراي شهر را از بر كرده ام ، باز هم شاعراني جديد هر روز زاييده ميشوند …

انگار با همه ي فريادي كه بر سر آمريكا كشيده ام ، باز هم آمريكا دست از قلدري بر نميدارد !! ….

انگار به هيچ كدام از آفلاين هايم جواب نداده باشند …

انگار بعد از كشيدن تمام پرده هاي شهر ، بي پردگي بيداد ميكند …

انگار بعد از add كردن تمام دوستانم ، همه Request ام را بي جواب گذاشته اند ….

انگار بعد از Paste كردن تمام كپي هاي شهر ، همه را با هم Shift + delete كرده باشند …

انگار در پس تمام نا اميدي هاي شهر هنوز هستند كساني كه ، ساده لوحانه ، اميدوارند ….

انگار بعد از خواباندن تمام خسته هاي شهر، هنوز شهر پر است از خستگان بي خوااب !!!! …..

انگار بعد از تمام عاشق‌ شدن ها ، هنوز قلبم پر از نفرت است …

انگار بعد از اداي قضای نماز تمام مردگان شهر، هر شب مردگان به خوابم ميايند و طلب نماز قضا دارند ! …

انگار شلیک تمام گلوله‌های شهر را من شده باشم ، اما در هيچكدام به هدف  ننشسته باشم  ….

انگار بعد از خواندن ذهن تمام چاپلوسان شهر ، ذهنم پر است از خوانده نشده ها ، چرا كه چاپلوسي زاييده ي هر ثانيه ي ذهن مردم شهرم است …

انگار بعد از شكستن پای تمام پشه‌های شهر، تمام  تنم پر است از رد پاي همه ي پشه هاي شهر ..

انگار بعد از گفتن اذان گلدسته‌ی تمام مساجد شهر ، هنوز خدايم ندايم را نشنيده است ! …

to be continue

وبلاگ نــــــــــــــــــــــــــا آرام

خدا نزديك است

چقدر اين دنيا عجيب و غريبه آخه …

هميشه ميمونم تو كار اين دنيا ، همه چي توش غير قابل پيش بينيه ! و خدايي كه … خيلي نزديك تر و نزديك تر از اون چيزيه كه حتي فكرش رو ميكنم .

وااااي كه چقدر كاراش حساب و كتاب داره آخه !

و خدا نزديك است … نزديك است … نزديك است

links for 2009-05-26

links for 2009-05-03

دل و جان

دل ز تن بردي و در جاني هنوز

درد ها  دادي  و درماني  هنوز

“  امير خسرو دهلوي  “

links for 2009-04-29

links for 2009-04-22

دكلمه پيش دبستان

يكي از چيزهايي كه از بچه گي خوب يادم مياد شعر هاييه كه دوران پيش دبستان ياد گرفته بودم .

البته  اينكه خيلي خوب به ياد ميارم ، ميتونه به چند دليل باشه ، يكي اينكه بعضي هاشون هر روز تكرار ميشدن ، مثل شعري كه قبل از ساعت نهار مي خونديم و از اونجا كه من به انواع خوردنيها علاقه مندم ، طبيعتا اين يك مورد و هيچوقت هم يادم نخواهد رفت : دي  ( دستامون و ميبريم بالا / با  هم ديگه ميخونيم دعا / دعا به مامان و بابا / زنده و خوب باشن اونا / خدا كه ما رو دوست داره / دعامونو قبول داره )…

و دليل ديگه ،  اينكه من هر روز ، بايد شعر هايي رو كه ياد گرفته بودم رو يكبار براي مامان و يكبار هم براي بابا اجرا ميكردم . ضمن اينكه بعضي آخر شبها وقتي همه ميخوابيدن ، مامان صدامو ضبط ميكرد و طبيعتا براي اينكه ضبط صدام ، درست از آب در بياد ، چند باري هم اون موقع شعرامو ميخوندم …

از طرفي هم وقتي مهمون داشتيم ، و قرار بود من افتخار آفريني كنم ، بايد شعرهامو با صداي بلند اجرا ميكردم ، كه تشويق ميشدم و گاهي جايزه هم ميگرفتم … و گاهي تر، اجرايي بود كه هميشه براي بزرگ خاندان فاميل ، يعني پدر بزرگ خدابيامرزم داشتم ، به اين صورت كه روي زانوهاش ميشستم و با آب و تاب شعرم رو اجرا ميكردم ، كه خيلي هم بهم ميچسبيد ، چون بعدش حتما كلي جايزه ميگرفتم و بعد تر ، هميشه مورد توجه خاصه پدر بزرگ جان قرار ميگرفتم ، چون نتيجه گيري اخلاقي اين اجرا هميشه اين بود كه من خيلي باهوشم  و طرز رفتارها جوري بود كه ، انگار فقط من بودم توي دنيا ، كه اين شعر هاا رو ميخوندم  و حتما هم به نظر ميرسيده اين  شعر ها تراوشات مغزي خودم بوده   : ))))  … در هر حال نميدونم كلا قضيش چي بود …

از همه اينا كه بگذريم ، خانوم كريمي ، ناظم مدرسه بود ،  كه هروقت كسي نبود سره صف قرآن بخونه و يا ورزش صبحگاهي بده ، از من ميخواست كه با اجراي خوبم  ، بچه ها رو از صداي زيبا و حركات دست ، كه اون موقع با خوندن دكلمه داشتم و اشعار دل انگيز مستفيذ كنم  : ))

اون موقع ها ، دقيقا نميدونستم چي دارم ميخونم ، فقط حواشي شعر ها توجهم رو جلب ميكرد ، اما دوست دارم يكي از دكلمه ها ، همون كه وقتي بزرگتر شدم ، بيشتر توجهم رو جلب كرد ، همون كه وقتي بزرگ شدم  تازه واسم كاربردي شده بود رو اينجا براتون بيارم …

اي خدا! اي رازدار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا!

اي همنواي ناله ي پروردگانت  … زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

اشك، ميغلتد بمژگانم ز شرم روسياهي

اي پناه بي پناهان! مو سپيد روسياهم

بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم … تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم

واي بر من، با جهاني شرمساري كي توانم

تا بدرگاهت بر آرم نيمه شب دست نيازي؟

با چنين شرمندگيها، كي زدست من بر آيد

تا بجويم چاره ي درد دلي از چاره سازي؟

اي بسا شب، خواب نوشين، گرم ميغلتد بچشمم  … خواب ميبينم چو مرغي ميپرم در آسمانها

پيكر آلوده ام را خواب شيرين ميربايد … روح من در جستجوي ميپرد تا بيكرانها

بر تن آلوده منگر، روح پاكم را نظر كن

دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگيها

من بتو رو كرده ام، بر آستانت سر نهادم

دوست دارم بندگي را با همه شرمندگيها

مهربانا!

با دلي بشكسته، رو سوي تو كردم

رو كجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟

بيكسم

در سايه ي مهر تو ميجويم پناهي

از كجا يابم خدائي گر بكويت ره نيابم؟

اي خدا! اي راز دار بندگان شرمگينت  … اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدااااا!

اي همنواي ناله ي پروردگانت زين جهان

تنها تو با سوز دل من آشنايي

حكايت مهمان ما

توضيحات اين پست ، توي پست قبل اومده ، اگر خواستيد اين و بخونيد پيشنهاد ميشه اول نگاهي به پست قبل بندازيد : )

تعريف ميكرد از جووني اش ، از اينكه چجوري عاشق شده بود و ازدواج كرده بود ، داستانش رو از زبان خودش براتون ميگم ..

مي گفت :

علي خيلي خونه ما ميومد ، بعد از يك مدتي هم منو از با با و مامان خواستگاري كرده بود و جواب بله رو هم ازشون گرفته بود ، منم كه اصلا برام فرقي نداشت ، فقط ميدونستم كه الان علي نامزد منه !

نميفهميدم چرا اينقدرنسبت بهم غيرت داره ، ضمن اينكه خوشحال هم بودم از اين حالتش ، چون تنها حالتي بود كه باهاش ميتونستم راحت حرصش رو در بيارم !!!!

يادمه يكبار كه رفتيم مشهد ،علي هم باهامون اومد ، منم تا تونستم آتيش سوزوندم توي اون مسافرت ، اون موقع ها توي حياط حرم وضو ميگرفتيم ، علي هم بهم گير داده بود كه با اين جوراب هاي شيشه اي ، موقع وضو همه پاهاتو ميبينن ، بهش گفتم ،اصلا تو چي ميگي ، الان بابام صاحب اختيارمه و تو هيچ حقي نداري كه اظهار نظر كني ، پس با من بحث نكن  !!!

يك بار جلوي ويترين يكي از مغازه ها ، ازم خواست براش يك پيراهن انتخاب كنم ، بي توجه گذشتم و بعدش ذل ميزدم به تمام آقايوني كه از كنارم ميگذشتن و راجع به پيراهناشون با علي حرف ميزدم ، ميگفتم ” علي اينو ببين ، ببين چقدر بهش مياد پيراهنش ، ببين چقدر قشنگه !!” و علي بود كه صورت سفيدش قرمز ميشد و ميگفت ، مريم جان اينجوري برام لباس انتخاب نكن .

و اين ادامه داشت …..

حالا ديگه علي سرباز بود قبل از اينكه بره ، برام يك شال مشكي خريد با يك پيراهن رنگي با دامن سه لايه چين دار ، بهم گفت اگر رفتم وشهيد شدم اين شال مشكي رو سرت كن و اگر سربازيم تموم شد و سالم برگشتم  ، اين پيراهن رو . توي مدتي كه علي سربازي بود، مسعود دائم جلوي در دبيرستان منتظر من مي ايستاد ، مسعود دوستِ دوسته صميميه من بود . يادمه اولين بار وقتي بهم گفت كه دوسم داره خيلي بي تفاوت بهش گفتم ، من نامزد دارم ، ازم پرسيد دوسش داري؟ گفتم ، هيچ احساسي بهش ندارم ، همونطور كه به تو هم هيچ احساسي ندارم و تو برام با كس ديگه فرقي نداري !!

اينقدر پاپيچم شد كه كم كم احساس كردم منم دوسش دارم ….

اولين كاري كه كردم گفتن به مادرم بود ، هيچوقت يادم نميره مادرچقدر آه و نفرين كرد … چي داري ميگي مريم ، مگه علي چي كم داره ، مگه نميدوني چقدر دوست داره ، چي ميخواي بهش بگي ؟ جواب اينهمه محبت و دوست داشتنش رو اينجوري ميخواي بدي ؟؟ … و همه اينها ، سوالهايي بود كه منم از خودم داشتم  !؟ : ((

واسم اين عشق آتشين كه توي اين زمان كوتاه بوجود اومده بود خيلي عجيب بود . جالب بود كه توي مدتي كه احساس ميكردم ، مسعود رو خيلي دوست دارم ، يكي از آهنگهاي ” ايرج مهديان ” رو ميذاشتم و هر روز با ياد علي و فكر اينكه ، اگه با اون همه عشقش به من ، بفهمه من كس ديگه اي رو دوست دارم ، چه اتفاقي براش مي افته ، گريه ميكردم!!!!!!!!

صداي مهديان همش تو گوشم زنگ ميزد …. ميشينم رو به خداا … تو رو از دست نميدم … تو رو از دست نميدم ..

اه ، لعنت ، چرا همه چي اينجوري شده بود !!؟

چند هفته اي گذشته بود ، علي پاش مجروح شده بود واز جبهه برگشته بود براي مداوا ، با عصا بود ، منم به مادر قول داده بودم كه فعلا قضيه رو مسكوت نگه دارم .

اون روز غذايي رو كه خودم درست كرده بودم رو براش آوردم . پرسيد :  مريم چرا اينقدر لاغر شدي؟

گفتم نه ، اشتباه ميكني .

گفت من محاله در مورد تو اشتباه كنم و مطمئنم كه يك چيزيت هست ؟ بهم بگو ، چي شده ؟ چرا اينقدر لاغر شدي ؟

اصرار كردم كه نه تو داري اشتباه ميكني ..

مادر و صدا كرد و ازش پرسيد چيزي شده ؟ چرا مريم اينقدر لاغر شده؟ كسي اذيتش كرده؟

مادر جواب داد : اذيت !!!‌ مريم همه رو اذيت ميكنه ، كي آخه ميتونه اين دختر و اذيت كنه !!! و رفت توي انباري …

علي بازم اصرار ميكرد :( … اينقدر اصرار كرد كه ديگه طا قتم تموم شد ، زدم زير گريه …

علي بغض كرده بود ، مريم توروخدا گريه نكن ، مريم ، طاقت و تحمل همه چي رو دارم به جز ديدن اشكاي تو رو !!!! … خواهش ميكنم اينجوري اشك نريز … منو ميكشي تو اينجوري …

و همه اينها باعث ميشد من بيشتر اشك بريزم  : (((

وقتي آروم تر شدم ، گفت ، مريم نگران پاي مني؟ به خدا چيزي نيست ، زود خوب ميشم ، اگر ديدم اينجا خوب نميشه پام ميرم خارج از كشور براي مداوا .. اصلا نگران نباش … هيچي نيست …

آخه چي بايد بهش ميگفتم ، چجوري بايد بهش ميگفتم ، يه جوري بود ، اينقدر بزرگ بوود اين مرد،  كه خجالت ميكشيدم راحت حرف دلم رو بهش بزنم .. نميدونم چجوري شروع كردم ، اما گفتم  :|

گفتم ، من براي پاي تو ناراحت هستم ، اما دليل اصلي نگرانيم چيز ديگه است . با دقت گوش ميداد . خب ، بگو چيه ، دليلش ؟

سرم و انداختم پايين و بهش گفتم ، علي ، اگر بهت بگم كه من كس ديگه اي رو دوست دارم ، تو ناراحت ميشي ؟

ساكت شده بود …….

بعد از يك مدت نسبتا طولاني ، وقتي ثانيه ها برام اندازه ساعت ميگذشت ،  گفت ، مريم ، من با خوشبختيه توئه كه خوشحال ميشم …..

حالا اون بود كه آروم اشك ميريخت ، بهش گفتم علي ، اگر تو نخواي من قبول نميكنم و با تو ازدواج ميكنم ، لبخند زد ، چقدر تلخ بود اما . چرا قبول نكني من كه تو رو ميخوام براي روحت ، نه جسمت ، كه بدست آوردنش منو راضي  كنه !!

هميشه آرزوم خوشبختيه تو بوده ، اگر فكر ميكني با كسه ديگه اي خوشبختي ، منم اونجوري خوشحال ترم … گفتم ، اونوقت تو چجوري با اين موضوع كنار مياي؟ گفت نگران نباش ، من مَردم ميتونم يجوري با غمام كنار بيام ، اما تو زني و حساس ، نميتوني غم رو تحمل كني  : (( . اگر تو خوشحال باشي و خوشبخت ، منم خوشحالم و خوشبخت .

چند هفته بيشتر طول نكشيد تا عروسيه من و مسعود ، طبق رسمي كه داشتيم ، مادر، نبايد توي عروسي شركت ميكرد ، بعدا فهميدم كه اون شب رو علي با مادر بوده و تمام مدت با هم صحبت ميكردن و اشك ميريختن …

مسعود هميشه بد اخلاق بود ، اينقدر منو محدود كرده بود كه تمام شور و هيجانم گرفته شده بود ، تمام آرزو هامو از دست داده بودم انگار .، ديگه به هيچ كدومش فكر نميكردم . چند سال بعد از ازدواجمم فهميدم كه ، مسعود معتاد شده ، حالا من سه تا بچه داشتم و زندگيم خيلي سخت ميگذشت .

علي هم كه بعد از ازدواج من ،  بعد از اينكه سربازيش تموم شد ، شروع كرد به درس خوندن و ادامه داد تا فوق ليسانس .  يادمه سالها  بعد ، همون روز كه  دومين بچه ام و به دنيا آوردم ، شنيدم كه دارن ميرن براش خواستگاري ..

حالا سالها از اون ماجرا ميگذره ، اما من هنوز وقتي علي رو ميبينم ، روم نميشه  تو چشاش نيگاه كنم .. و ميدونم دليل اينهمه زجر و سختييي كه دارم توي زندگيم ميكشم ، بخاطره دلي هستش كه از علي سوزوندم ……

نميدونستم چي بايد بگم

ساكت فقط به حرفهاش گوش داده بودم …

اندر حكايت مهمانان

مهمون داشتن يكي از موضوعاتي بوده كه از بچه گي دوسش داشتم و هنوز برام تبديل به عادت نشده ! هنوزم از داشتن مهمون كلي ذوق زده ميشم ، خصوصا مهمونهايي كه موندگار هستن و چند روز خونمون ميمونن :دي

خوشبختانه ، خونه ما هم از اون خونه هاست كه نسبتا زياد توش مهمون پيدا ميشه ، با انواع و اقسام مختلف …

چيزي كه بايد اعتراف كنم اينه كه بعضي از مهمونها برام عزيز ترن ، گوش دادن بهشون و يا حرف زدن باهاشون ، احساس خوبي بهم ميده … همين تنوع نوع مهمونها باعث ميشه آدم به نتايج جالبي برسه ، گاهي چيزهايي رو كه تا حالا فقط شنيده بودي يا توي كتابها خونده بودي رو با چشماي خودت ميبيني !

خب بايد بگم ديشب دوباره يكي از اون مهمونهايي داشتيم كه خيلي براي من عزيزه ، اونقدر كه من باشگاهم رو ازدست دادم و حتي ديرتر از هميشه اومدم شركت . بايد بگم يكي از دلايلي كه اين مهمون رو برام عزيز كرده ، اخلاق خيلي خيلي خوبشه ، جالبه اين زن با همه سختي هايي كه توي زندگيش كشيده ، هيچوقت خنده هاي قشنگش از روي صورتش پاك نشده  : )  وقتي مي خنده ، ادم رو ناخود آگاه به خنده وا ميداره .

اين زن جزو نوادر فاميله ، كه توي زندگيش خيلي سختي كشيده ، تا جايي كه من ميدونم ، چند سال بعد از ازدواجش كه نتيجه يك عشق تند و آتشينه سن هفده سالگيش بوده ، متوجه اعتياد همسرش ميشه !!!

و چندسال بعدش با سه تا بچه !!!  از همسرش جدا ميشه و البته چند سال بعد دوباره بر ميگرده و الان هم دارن باهم زندگي ميكنن  !!!!!!

من كه موندم تو كاره اين زندگي ، توي اين مدت كوتاهي كه توي اين دنياي كوچيك هستيم ، چقدر اتفاقات عجيب و غريب برامون ميفته ، اتفاقاتي كه هيچوقت نميتوني قبل از پيشامدشون ، تحليلش كني ، فقط مجبوري صبر كني و منتظر باشي و ببيني چي ميشه !!!

دليل نوشتن همه اينها  و توضيحات در خصوص اين زن پست بعدي هستش و ماجرايي كه براش اتفاق مي افته و داستاني بود كه برام تعريف كرد ، كه  برام خيلي جالب بود وكه به خاطره طولاني بودنش ، توي پست بعدي ميارمش …

« ورودی‌های پیشین