توضيحات اين پست ، توي پست قبل اومده ، اگر خواستيد اين و بخونيد پيشنهاد ميشه اول نگاهي به پست قبل بندازيد : )
تعريف ميكرد از جووني اش ، از اينكه چجوري عاشق شده بود و ازدواج كرده بود ، داستانش رو از زبان خودش براتون ميگم ..
مي گفت :
علي خيلي خونه ما ميومد ، بعد از يك مدتي هم منو از با با و مامان خواستگاري كرده بود و جواب بله رو هم ازشون گرفته بود ، منم كه اصلا برام فرقي نداشت ، فقط ميدونستم كه الان علي نامزد منه !
نميفهميدم چرا اينقدرنسبت بهم غيرت داره ، ضمن اينكه خوشحال هم بودم از اين حالتش ، چون تنها حالتي بود كه باهاش ميتونستم راحت حرصش رو در بيارم !!!!
يادمه يكبار كه رفتيم مشهد ،علي هم باهامون اومد ، منم تا تونستم آتيش سوزوندم توي اون مسافرت ، اون موقع ها توي حياط حرم وضو ميگرفتيم ، علي هم بهم گير داده بود كه با اين جوراب هاي شيشه اي ، موقع وضو همه پاهاتو ميبينن ، بهش گفتم ،اصلا تو چي ميگي ، الان بابام صاحب اختيارمه و تو هيچ حقي نداري كه اظهار نظر كني ، پس با من بحث نكن !!!
يك بار جلوي ويترين يكي از مغازه ها ، ازم خواست براش يك پيراهن انتخاب كنم ، بي توجه گذشتم و بعدش ذل ميزدم به تمام آقايوني كه از كنارم ميگذشتن و راجع به پيراهناشون با علي حرف ميزدم ، ميگفتم ” علي اينو ببين ، ببين چقدر بهش مياد پيراهنش ، ببين چقدر قشنگه !!” و علي بود كه صورت سفيدش قرمز ميشد و ميگفت ، مريم جان اينجوري برام لباس انتخاب نكن .
و اين ادامه داشت …..
حالا ديگه علي سرباز بود قبل از اينكه بره ، برام يك شال مشكي خريد با يك پيراهن رنگي با دامن سه لايه چين دار ، بهم گفت اگر رفتم وشهيد شدم اين شال مشكي رو سرت كن و اگر سربازيم تموم شد و سالم برگشتم ، اين پيراهن رو . توي مدتي كه علي سربازي بود، مسعود دائم جلوي در دبيرستان منتظر من مي ايستاد ، مسعود دوستِ دوسته صميميه من بود . يادمه اولين بار وقتي بهم گفت كه دوسم داره خيلي بي تفاوت بهش گفتم ، من نامزد دارم ، ازم پرسيد دوسش داري؟ گفتم ، هيچ احساسي بهش ندارم ، همونطور كه به تو هم هيچ احساسي ندارم و تو برام با كس ديگه فرقي نداري !!
اينقدر پاپيچم شد كه كم كم احساس كردم منم دوسش دارم ….
اولين كاري كه كردم گفتن به مادرم بود ، هيچوقت يادم نميره مادرچقدر آه و نفرين كرد … چي داري ميگي مريم ، مگه علي چي كم داره ، مگه نميدوني چقدر دوست داره ، چي ميخواي بهش بگي ؟ جواب اينهمه محبت و دوست داشتنش رو اينجوري ميخواي بدي ؟؟ … و همه اينها ، سوالهايي بود كه منم از خودم داشتم !؟ : ((
واسم اين عشق آتشين كه توي اين زمان كوتاه بوجود اومده بود خيلي عجيب بود . جالب بود كه توي مدتي كه احساس ميكردم ، مسعود رو خيلي دوست دارم ، يكي از آهنگهاي ” ايرج مهديان ” رو ميذاشتم و هر روز با ياد علي و فكر اينكه ، اگه با اون همه عشقش به من ، بفهمه من كس ديگه اي رو دوست دارم ، چه اتفاقي براش مي افته ، گريه ميكردم!!!!!!!!
صداي مهديان همش تو گوشم زنگ ميزد …. ميشينم رو به خداا … تو رو از دست نميدم … تو رو از دست نميدم ..
اه ، لعنت ، چرا همه چي اينجوري شده بود !!؟
چند هفته اي گذشته بود ، علي پاش مجروح شده بود واز جبهه برگشته بود براي مداوا ، با عصا بود ، منم به مادر قول داده بودم كه فعلا قضيه رو مسكوت نگه دارم .
اون روز غذايي رو كه خودم درست كرده بودم رو براش آوردم . پرسيد : مريم چرا اينقدر لاغر شدي؟
گفتم نه ، اشتباه ميكني .
گفت من محاله در مورد تو اشتباه كنم و مطمئنم كه يك چيزيت هست ؟ بهم بگو ، چي شده ؟ چرا اينقدر لاغر شدي ؟
اصرار كردم كه نه تو داري اشتباه ميكني ..
مادر و صدا كرد و ازش پرسيد چيزي شده ؟ چرا مريم اينقدر لاغر شده؟ كسي اذيتش كرده؟
مادر جواب داد : اذيت !!! مريم همه رو اذيت ميكنه ، كي آخه ميتونه اين دختر و اذيت كنه !!! و رفت توي انباري …
علي بازم اصرار ميكرد
… اينقدر اصرار كرد كه ديگه طا قتم تموم شد ، زدم زير گريه …
علي بغض كرده بود ، مريم توروخدا گريه نكن ، مريم ، طاقت و تحمل همه چي رو دارم به جز ديدن اشكاي تو رو !!!! … خواهش ميكنم اينجوري اشك نريز … منو ميكشي تو اينجوري …
و همه اينها باعث ميشد من بيشتر اشك بريزم : (((
وقتي آروم تر شدم ، گفت ، مريم نگران پاي مني؟ به خدا چيزي نيست ، زود خوب ميشم ، اگر ديدم اينجا خوب نميشه پام ميرم خارج از كشور براي مداوا .. اصلا نگران نباش … هيچي نيست …
آخه چي بايد بهش ميگفتم ، چجوري بايد بهش ميگفتم ، يه جوري بود ، اينقدر بزرگ بوود اين مرد، كه خجالت ميكشيدم راحت حرف دلم رو بهش بزنم .. نميدونم چجوري شروع كردم ، اما گفتم
گفتم ، من براي پاي تو ناراحت هستم ، اما دليل اصلي نگرانيم چيز ديگه است . با دقت گوش ميداد . خب ، بگو چيه ، دليلش ؟
سرم و انداختم پايين و بهش گفتم ، علي ، اگر بهت بگم كه من كس ديگه اي رو دوست دارم ، تو ناراحت ميشي ؟
ساكت شده بود …….
بعد از يك مدت نسبتا طولاني ، وقتي ثانيه ها برام اندازه ساعت ميگذشت ، گفت ، مريم ، من با خوشبختيه توئه كه خوشحال ميشم …..
حالا اون بود كه آروم اشك ميريخت ، بهش گفتم علي ، اگر تو نخواي من قبول نميكنم و با تو ازدواج ميكنم ، لبخند زد ، چقدر تلخ بود اما . چرا قبول نكني من كه تو رو ميخوام براي روحت ، نه جسمت ، كه بدست آوردنش منو راضي كنه !!
هميشه آرزوم خوشبختيه تو بوده ، اگر فكر ميكني با كسه ديگه اي خوشبختي ، منم اونجوري خوشحال ترم … گفتم ، اونوقت تو چجوري با اين موضوع كنار مياي؟ گفت نگران نباش ، من مَردم ميتونم يجوري با غمام كنار بيام ، اما تو زني و حساس ، نميتوني غم رو تحمل كني : (( . اگر تو خوشحال باشي و خوشبخت ، منم خوشحالم و خوشبخت .
چند هفته بيشتر طول نكشيد تا عروسيه من و مسعود ، طبق رسمي كه داشتيم ، مادر، نبايد توي عروسي شركت ميكرد ، بعدا فهميدم كه اون شب رو علي با مادر بوده و تمام مدت با هم صحبت ميكردن و اشك ميريختن …
مسعود هميشه بد اخلاق بود ، اينقدر منو محدود كرده بود كه تمام شور و هيجانم گرفته شده بود ، تمام آرزو هامو از دست داده بودم انگار .، ديگه به هيچ كدومش فكر نميكردم . چند سال بعد از ازدواجمم فهميدم كه ، مسعود معتاد شده ، حالا من سه تا بچه داشتم و زندگيم خيلي سخت ميگذشت .
علي هم كه بعد از ازدواج من ، بعد از اينكه سربازيش تموم شد ، شروع كرد به درس خوندن و ادامه داد تا فوق ليسانس . يادمه سالها بعد ، همون روز كه دومين بچه ام و به دنيا آوردم ، شنيدم كه دارن ميرن براش خواستگاري ..
حالا سالها از اون ماجرا ميگذره ، اما من هنوز وقتي علي رو ميبينم ، روم نميشه تو چشاش نيگاه كنم .. و ميدونم دليل اينهمه زجر و سختييي كه دارم توي زندگيم ميكشم ، بخاطره دلي هستش كه از علي سوزوندم ……
نميدونستم چي بايد بگم
ساكت فقط به حرفهاش گوش داده بودم …